حكيم ابوالقاسم فردوسى
430
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
رنج جانكاه گرفتار آمده بود ، از سرِ درد گفت : درود شاه را به گُرزَم بگوى او فرزند گِشتاسب است بر من از شهريار بيدادى سخت رسيده است پيوسته چون بندهاى به خدمت او كوشيدم چنين بود پاداش رنج مرا * به آهن بياراست گنج مرا مبادا كه اين بَد فرامُش كنم * خرد را به گفتار بيهُش كنم جاماسب جواب داد : اگر از پدر رنجيدهاى ياد بياور كه تركان نيايت لهراسب ، هيربد و هشتاد تن موبدان را كشتند اگر به كين خواهى نيا از جاى نجنبى و نكوشى مردان ترا پسنديده و پاك راى نمىدانند . اسفنديار جواب داد : كين لهراسب را بايد پسرش گشتاسب كه وارث تاج و تخت اوست بجويد نه من ِ در بند كشيده . جاماسب گفت : روا مىدارى دشمن هماى و به آفريد خواهرانت را كه آفتاب و مهتاب رويشان را نديده به اسيرى برد ، و تو آرام بنشينى ؟ اسفنديار پاسخ داد : در طول مدتى كه من در بند بودم اين دو هرگز از من ياد نكردند ، و چنين مىپنداشتند كه من هرگز در جهان نبودهام . پس چرا من خود را به خاطر آنان رنجه دارم ؟ پدرشان بايد بلا را از آنان بگرداند . جاماسب گفت : چگونه آرام مىنشينى در حالى كه پدر پيرت با سران ِ سپاه بر سر كوهى به بند افتادهاند ، دشمن آنان را در حصار گرفته ، و سى و هشت تن برادرانت همه به دست تورانيان كشته شدهاند ؟ اسفنديار جواب داد : در آن روزگاران كه من در بند و دردمند بودم ، همهء برادرانم شاد و به آرامش بودند ، و دمى از گرفتارى و دردِ من ياد نكردند . جاماسب گفت : اگر همهء اينان پيش چَشم ِ تو گنهكارند به فرشيد ورد بينديش او در هر حال و هر جا ، چه در بزم و چه در رزم ، بر گُرزَم نفرين مىكرد . اكنون تنش پر از زخم شمشير شده آرزوى ديدنت را